یه واقعیت ساده هست که خیلی وقتها دوست نداریم بهش فکر کنیم: تغییر، اتفاقی نمیافته. ساخته میشه! همهمون از یه جایی به بعد شروع میکنیم به گلایه کردن. از وضع موجود، از محدودیتها، از بیعدالتیها، از چیزهایی که میتونستن بهتر باشن اما نیستن. ولی یه مرز باریک بین «دیدن مشکل» و «تسلیم شدن بهش» وجود داره. اونجاست که آدم یا منفعل میشه، یا تصمیم میگیره سهمی حتی کوچک در تغییر داشته باشه. تاریخ پره از مثالهایی که نشون میده هیچ تغییری از دل سکوت و بیتفاوتی بیرون نیومده. از حرکتهای اجتماعی مثل جنبش حقوق مدنی آمریکا گرفته تا لحظههای بزرگ سیاسی مثل سقوط دیوار برلین، هیچکدوم با نشستن و صبر کردن شکل نگرفتن. آدمهایی بودن که گفتن «این وضعیت طبیعی نیست» و حاضر نشدن فقط تماشاگر باشن. منفعل بودن خیلی وقتها شبیه یه آرامش کاذبه. با خودت میگی: «من که کاری از دستم برنمیاد.» این جمله امنه، چون مسئولیت رو از دوشت برمیداره. اما همون جمله، دقیقاً همون نقطهایه که تغییر رو خفه میکنه. تغییر معمولاً از جاهای کوچیک شروع میشه؛ از آگاهی، از گفتگو، از آموزش، از ساختن، از مطالبهگری منطقی. قرار نیست همه رهبر یه حرکت بزرگ باشن. ولی هرکسی میتونه توی دایرهی خودش اثر بذاره. یه معلم با روش تدریسش، یه توسعهدهنده با محصولی که میسازه، یه نویسنده با متنی که منتشر میکنه، یه شهروند با انتخابهاش. تغییر همیشه اولش نامرئیه؛ مثل ترکهای ریزی که قبل از فرو ریختن یه دیوار شکل میگیرن. یه نکته مهم اینه: تغییر لزوماً به معنی هیاهو نیست. گاهی تغییر یعنی ایستادن روی اصول، حتی وقتی راحتتره که سکوت کنی. یعنی نپذیرفتنِ «همینه که هست» وقتی میدونی میتونه بهتر باشه. یعنی بهجای غر زدن صرف، یه قدم هرچند کوچک برداشتن. دنیا رو معمولاً آدمهای کامل تغییر ندادن؛ آدمهای پیگیر تغییرش دادن. اونهایی که خسته شدن، اما کنار نکشیدن. اشتباه کردن، اما ادامه دادن. شک داشتن، اما بیحرکت نموندن. اگر قرار باشه چیزی عوض بشه، از یه تصمیم ساده شروع میشه: اینکه منفعل نباشیم. اینکه باور کنیم بیتفاوتی، خودش یه انتخابه و معمولاً انتخابی به نفع وضع موجود. تغییر، منتظر جمعیت کامل و شرایط ایدهآل نمیمونه. با چند نفر شروع میشه. با چند صدا. با چند قدم. سوال این نیست !که «آیا تغییر ممکنه؟» سوال اینه که ما میخوایم تماشاگر باشیم یا بخشی از داستانش