**بیایید از اول ساده حرف بزنیم** یوتیوب سالهاست در ایران فیلتر است. همه میدانند. هرکس بخواهد واردش شود باید از فیلترشکن استفاده کند، با قطعی و کندی و ریسک. حالا وسط همین وضعیت، از طرف جمهوری اسلامی گفته میشود یوتیوبرها برای فعالیت باید «مجوز» بگیرند! **اینجا اولین تناقض خودش را نشان میدهد:** 1. پلتفرم را بستهای، بعد میگویی برای فعالیت در آن بیا از من اجازه بگیر؟ 2. اگر یوتیوب غیرقانونی است، مجوز دادن چه معنایی دارد؟ 3. اگر قانونی است، چرا هنوز فیلتر است؟ **این وضعیت بیشتر شبیه مدیریت و مهندسی صداست تا قانونگذاری شفاف** **مجوز؛ فقط یک برگه نیست** شاید روی کاغذ، مجوز گرفتن فقط یک روند اداری باشد. یک ثبتنام، یک تاییدیه، یک چارچوب مشخص. اما در عمل، وقتی فعالیت رسانهای تو وابسته به تایید نهادی باشد که خودش میتواند موضوع نقد تو باشد، ماجرا دیگر ساده نیست. مجوز یعنی همیشه یک سایه بالای سرت هست. یعنی بدانی اگر از خطی نامرئی عبور کنی، ممکن است همان مجوز به خطر بیفتد. یعنی خودسانسوری آرام و تدریجی! آزادی بیان دقیقاً جایی معنا دارد که آدم بدون ترس از حذف یا محرومیت، حرفش را بزند. مجوزی که هر لحظه بتواند پس گرفته شود، این آزادی را شکننده میکند. **حافظه جمعی که پاک نمیشود** اما مسئله فقط آزادی بیان نیست. در سالهای اخیر، سرکوب اعتراضات و کشتهشدن معترضان زخمی عمیق در جامعه گذاشته است. هنوز برای خیلیها، آن تصاویر و نامها تازه است. هنوز خانوادههایی هستند که داغدارند. در چنین فضایی، وقتی صحبت از همکاری رسمی و گرفتن مجوز از همان ساختاری میشود که بخش بزرگی از جامعه آن را مسئول آن سرکوبها میداند، ماجرا کاملاً احساسی و اخلاقی میشود. برای خیلیها، مجوز گرفتن فقط یک کار اداری نیست؛ نوعی پذیرفتن قواعد همان سیستمی است که متهم ردیف اول به ریختن خون معترضان است. اینجاست که خشم شکل میگیرد! **کسانی که مجوز میگیرند؛ انتخابی که بیپیام نیست** شاید بعضی از تولیدکنندهها بگویند: «ما سیاستمدار نیستیم. فقط میخواهیم کار کنیم، درآمد داشته باشیم، دردسر کمتر داشته باشیم.» این حرف قابل فهم است. هرکسی حق دارد به فکر امنیت شغلیاش باشد. اما در جامعهای که هنوز درباره سرکوبها خشم و سوگ وجود دارد، هیچ انتخابی خنثی دیده نمیشود. وقتی کسی داوطلبانه زیر چنین مجوزی میرود، برای بخشی از جامعه این پیام را میفرستد که: > این چارچوب قابل قبول است. > این ساختار مشروع است. > میشود با آن کنار آمد. و همینجاست که نگاهها تغییر میکند. مخاطب ممکن است بپرسد: > چقدر هنوز مستقلی؟ > اگر روزی لازم باشد نقد جدی کنی، میتوانی؟ > یا مجوزت مهمتر است؟ اینها سؤالهایی است که با یک مهر اداری پاک نمیشوند. **جمعبندی؛ مسئله فقط قانون نیست، اعتماد است** الزام به مجوز برای فعالیت در پلتفرمی که خودِ آن فیلتر است، از نظر منطقی تناقض دارد. اما فراتر از تناقض، مسئله اعتماد و حافظه جمعی است. در فضایی که بخشی از جامعه حکومت را مسئول خشونت علیه معترضان میداند، هر نوع همکاری رسمی بار معنایی سنگینی پیدا میکند. نمیشود هم در را بست، هم گفت برای راه رفتن داخلش از من اجازه بگیر. نمیشود از زخمی که هنوز تازه است عبور کرد و توقع داشت همه بیتفاوت بمانند. در نهایت، مجوز گرفتن یا نگرفتن یک انتخاب شخصی است. اما انتخابها در خلأ اتفاق نمیافتند. هر انتخابی، مخصوصاً در چنین شرایطی، معنا و پیام خودش را دارد — و جامعه آن پیام را میخواند. **مجوز بگیری، بیشرفی!** به امید ایران آزاد 🇮🇷🦁☀️